|
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است | ||
|
چندی قبل داشتم از آق قلا به گرگان می آمدم یک دفعه دیدم کفگیر پلیس راهنمائی و رانندگی بنده را متوقف نمود تعجب کردم داشتم با سرعت مطمئنه رانندگی می کردم .پس از توقف ،کمی از مامور فاصله گرفتم و با در دست داشتن مدارک به سمتش رفتم و اعتراض کردم ، البته بسیار دوستانه ، مامور مذکور ضمن بی دلیل خواندن اعتراض بنده دست بکار شد و شروع به تایپ نمود ولی یکدفعه به بنده اشاره کرد حال سرعت هیچی چرا چراغ ترمز ات روشن نمی شه ، من تعجب کرده و گفتم امکان نداره بنده نسبت به این موارد خیلی حساس هستم و همیشه آنها را بررسی می کنم ولی پس از چک آن متوجه شدم که وی داره درست میگه و سعی کردم توضیح بدم که ببخشید متوجه نشدم در اسرع وقت رسیدم گرگان آنرا تعمیر خواهم کرد ولی افاضات بنده مقبول نیفتاد و به علت عدم رعایت قوانین ، با کلی منت که کمترین جریمه را برای شما ثبت کردم یک برگه جریمه ناقابل 30000 تومانی داد دستم و من هاج و واج ضمن تشکر و قبول منت صحنه را ترک نمودم و پس از رسیدن به گرگان برای تکرار نشدن داغ دیگر جریمه ، تمامی چراغها را تست و تعویض نمودم البته معلوم شد علت قطعی آنها سوختن فیوز بوده که حال به هر دلیل ، شاید نیم ساعت قبل سوخته شده و بنده حقیر متوجه آن نشده و جریمه شدم. البته رعایت قوانین اعم از رانندگی و..... از وظایف هر شهروند ایرانی بوده و تخطی از آن مستوجب عقوبت می باشد و وظیفه قانون یکسان دیدن و رعایت آن در همه جا بوده و یک بام و دو هوا در آن صدق نکند. اتفاقا این مساله برای من جالب بود که کاری که میشد با تذکر حل بشه توسط یک برگه جریمه حل شد و جالب تر آنکه این مساله روز اتفاق افتاد. حتما همه ماها در داخل شهر و یا جاده ها بارها این مورد را دیدیم که کلا بعضی از ماشینها چراغ عقب ندارند و همچنان در حال تردد هستند و ظاهرا کسی هم با آنها کار ندارد . بهرحال امیدوارم قوانین برای همه یکسان بوده و مثل یک بام و دو هوا در آن صدق نکند. [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
نژادپرستی (داستان کوتاه) یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد. مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانم؟" زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!" مهماندار گفت: "خانم! لطفاً آرام باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه." مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم! همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم." قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر، کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است." و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..." تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند. [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبیرهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید. مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود... به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت... دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست... [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
یادش بخیر قدیما چقدر مردم با هم خوب بودند به هم احترام میگذاشتن و به حق خود راضی و حق دیگران را پایمال نمی کردند رفتار های فردی پرخاشگرانه نبود و همه بیکدیگر به دیده احترام می نگریستن .
اما امروزه دیگه کمتر کسی را می تونی پیدا کنی که اینطوری باشه ،زیاده خواهی ها زیاد شده ، حق دیگران را پایمال کردن زیاد شده و هر طرف را نگاه می کنی انواع مختلف آن کاملا قابل لمس و مشاهده است. نمی دانم چرا این جوری شده چرا کسی به فکر حل این معضلات نیست .البته این موضوع در همه جا عمومیت داره و فقط مختص به گرگان نیست، که اینها همه بر می گرده به رفتارهای فردی که خود باعث ایجاد رفتارهای گروهی شده و در اجتماع تعمیم داده میشه. بنده جامعه شناس نیستم و نیازی هم نیست باشم همه این ناهنجارها در جامعه ملموس بوده و نیاز به این نیست که همه ما متخصص آن باشیم. باید شروع کرد و به خودمون تکانی بدهیم و آستین را بالا بزنیم و شروع کنیم به ساخت دوباره ساختن چیزی که داریم کم کم از دست می دهیم . به نظر بنده یکی از متولیان این امر سازمان فرهنگی و ورزشی شهرداری گرگان می باشد و می بایست به طور جدی فرهنگ سازی را نهادینه کنه و همه تلاش خود را صرف همایش ها ،نشستها و برنامه های خیابانی مثل برگزاری مسابقه شرنج و ........ نکنه و می بایست از همه مردم جهت افزایش سطح ارتقاء فرهنگی کمک بخواد.
[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
مشتری و جذب آن عامل اصلی تحریک تولید کنندگان اعم از خدمات و کالا می باشد .در این راستا شرکت ها ، سازمانها و تولید کنندگان با ارائه انواع خدمات و تولیدات با کیفیت مطلوب ، سعی در جذب مشتری دارند.حیات شرکتها بستگی به مشتری دارد که در صورت عقب ماندن در حفظ و نگهداری آن زیان شرکت را در بر دارد .
در سالهای اخیر بسیاری از سازمانها بالاخص بانکها روش های زیادی را در جهت جذب مشتری در دستور کار خود قرار داده و تکریم مشتری در راس آن قرار دارد تا بتوانند اندوخته های بیشتری را جذب تا سود سرشاری نصیبشان گردد. یکی از این روشها نصب دستگاههای مختلف در شعب مثل آبسرد کن ،تلویزیون ، دستگاه نوبت دهی و ........ می باشد. چندی پیش جهت پرداخت قسط به یکی از شعب بانکی مراجعه نمودم ساعت ۱۱:۳۰ یکی از پنج شنبه های سال بود با توجه به خلوت بودن شعبه در آن ساعت به یکی از باجه ها مراجعه کردم که کارمند مذکور بنده را جهت دریافت شماره به دستگاه مربوطه هدایت نمود و از آنجائیکه بنده قانون مدار می باشم بدون بحث به سمت دستگاه رفته و شماره ای را دریافت نمودم و در انتظار نوبت بر روی صندلی انتظار نشستم.با توجه به اینکه شعبه خالی و درب ورودی بسته شده بود پس از گذشت ۲۰ دقیقه هیچ شماره ای توسط اپراتور خوانده نشد ، در فرصتی درب خروج باز وبسته شد ۲ یا ۳ نفری وارد شعبه شدند و بدون دریافت شماره در جلوی باجه ها مشغول انجام کار بانکی شدند ، بنده جهت اعتراض به همان کارمندی که دریافت شماره را گوشزد نموده بود مراجعه کرده و اعتراض کردم که وی اظهار داشتند کارش ربطی به شماره دادن نداره و همکارش جهت توجیه کار فرموند که دستگاه مذکور جهت رفاه حال شما (مشتری) نیست بلکه این دستگاه بدین جهت نصب شده ما(کارکنان بانک) راحت باشیم نه شما. شما تصور کنید اینجانب چه حالی داشتم بعد از گذشت سالها از نصب این دستگاهها بالاخره بنده حکمت نصب آن را متوجه شدم که مشتری و کرامت آن هدف نیست بلکه بیشتر کرامت کارکنان مد نظر بوده و مشتری هنوز برای آنها نا مفهوم می باشد و مشتری باید چشم بگوید و تکریم آن فقط حفظ ظاهر می باشد. به امید آنکه ............
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
با گذشت یک هفته از زمان اجرای برنامه شب وبلاگی گرگاندوستان هنوز هم مطالبی جسته و گریخته در وبلاگها منعکس میشه که این موضوع بیانگر آنست که اولا برنامه مذکور بسیار بجا و زیبا برگزار گردید و همه دست اندر کاران آن تلاشی زیادی نمودند .امیدوارم که همیشه سالم وسلامت باشند.
دوما این خلا احساس می شود هر از چند گاهی چنین برنامه هایی برگزار تا دوستان خارج از دنیای مجازی با یکدیگر ملاقات داشته و نسبت به تبادل نظر و استفاده از تجربه های دیگران اقدام نمایند. سوما این حرکت ها منجر به به یک نتیجه مطلوب شود و گامی موثر در زمینه های اجتماعی و فرهنگی برداشته و سعی شود که این برنامه ها خارج از فضای سیاسی برگزار شود.
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
بعد از سالها تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم البته نه اینکه از ورزش دور بودم نه ، به اصطلاح رفتم باشگاه بدنسازی تا با ورزش وزن خودم را کم کنم .تقریبا از آخرین باری که در چنین مکان هایی ورزش نکرده ام زمان زیادی می گذرد و انجام این ورزش برای بنده بسیار لذت بخش است البته در کنار یکی از دوستان خوبم.
اما دیدم که خیلی ها ورزش را نه از برای آن بلکه برای مقاصدی غیر از مفهوم اصلی اش که همان سلامتی جسم و روح و آموزش جوانمردی است،یاد می گیرند و یا تمرین می کنند. در چنین محیطی که می بایست دور از هر گونه بدی و پلیدی باشه متاسفانه مشاهده میشه افراد با الفاظ رکیک و غیر اخلاقی در گفتگو بوده و ............ البته این مساله در این ورزش صدق نمی کنه تعداد زیادی از ورزشکاران در رشته های مختلف ورزشی که هر روزه ما شاهد آن هستیم دارای فرهنگ مرتبط با ورزش نبوده و متاسفانه الگوی نامناسبی برای دیگران نیز می باشند.،که همه این مسائل بر می گرده به اینکه ورزش ما کاری در جهت فرهنگ سازی موضوع انجام نداده و هر فرد با هر فرهنگی چه درست و چه غلط پا به عرضه آن گذاشته که نهایتا منجر به انحراف شده و می بایست این مساله از طریق مسئولین امر مورد توجه بسیاری قرار گیرد. به نظر بنده در همه ورزشها می بایست ابتدا افراد را از نظر ذهنی و فرهنگی آماده و سپس اقدام به آموزش فن نمود هرچند که هر بار سخن از اقدام فرهنگی در میان می آید از کنار آن به راحتی عبور کرده و حتی نیم نگاهی نیز به آن نمی شود. در پایان امیدوارم که هر فرد قبل از انجام هر نوع فعالیتی می بایست به ارتقا سطح فرهنگی خود نموده و سپس در جهت اهداف خود پیش برود تا بتوانیم جامعه ای مملو از آگاهی و خالی از هرگونه کژی نماییم. تا بعد
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
بعد از چند شب سری به ایمیلم زدم تا نامه های رسیده از دوستان را مرور کنم مطلب جالبی را خواندم .زیبا بود و حیفم اومد که اونو در معرض دید همگان قرار ندهم. نتیجه گیری به عهده شما .به نظر شما نمی شود راحت تر زندگی کرد فقط با این مطلب که :
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است! در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد. همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشد؟ [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
چرا ما انسانها اینقدر زیاده خواه شدیم و برای رسیدن به اهداف خودمان خیلی ارزشها را زیر پا میذاریم و دیگه ارزشها و هنجارها برای ما مفهوم نداره.
چرا دیگه ما به اطرافمون توجهی نمی کنیم و دیگران را در مسیر گذر نمی بینیم و فقط و فقط خودمان را می بینیم. مگر نه اینست که لا اقل ادعای مسلمانی می کنیم چرا در عمل کمتر از خودمان مسلمانی نشان می دهیم. اصلا مگر ما انسان نیستیم . در هر نیم نگاهی که به دور و بر خودمان می اندازیم همه جور مشکل اعم از زیستی و اجتماعی و فردی و گروهی قابل رویت است .هر جا که پا می گذاریم براحتی آنرا حس می کنیم.در رعایت مسائل زیستی و قوانین مدنی و قوانین ........... در معذوریت هستیم و آنرا انجام نمی دهیم و همش دیگران را می بینیم که چه رفتاری از خود بروز می دهند تا آنرا سر لوحه کار خود قرار می دهیم. چرا هر جا که منافع ما در تضاد واقعیت ها است واقعیت ها را فدای منافع شخصی خود می کنیم. و چرا چرا چرا و خیلی چراهای دیگر که پاسخ آن در دستان من و توو ما است که می بایست به آن پاسخ دهیم . تا بعد [ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ ] [ ایرانی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||